جامعه‌شناسی دین

واکاوی رابطه‌ی مناسک‌گرایی و افراط‌گرایی دینی (بررسی موردی مناسک حج)

در این مقاله درصدد آن هستیم که نشان دهیم مناسک‌گرایی دینی چگونه می‌تواند پیامدی غیرنیت‌مند در پی داشته باشد که نه نسبتی با کنش جمعی هدفمند افراد مشارکت‌کننده در مناسک حج دارد و نه انطباقی با معنای اولیه‌ای که در قالب مناسک حج عینیت یافته است. چنانکه نشان داده خواهد شد، عربستان سعودی از قِبل درآمد ناشی از مناسک حج تمتع و عمره، بخش مهمی از تولید ناخالص ملی خود را فراهم می‌آورد. در عین‌حال، این کشور، مهم‌ترین منبع مالی حامی گروه‌های افرا‌گرای دینی است و مطابق با برخی آمار منتشرشده در سی سال اخیر حدود نود میلیارد دلار کمک مالی از عربستان به جریان‌های افراط‌گرای دینی نظیر القاعده شده است. در همین حال یکی از بزرگ‌ترین مشتری‌های کمپانی‌های تسلیحاتی ایالات متحده نیز کشور عربستان است. بدین ترتیب، مسافرت به عربستان با هدف به جای آوردن مناسک حج، به طور ضمنی منجر به ارائه‌ی کمک اقتصادی به این کشور برای حمایت مالی از گروه‌های افراطی و خرید تسلیحات از کمپانی‌های آمریکایی می‌گردد. این کمک مالی، همان پیامد غیرنیت‌مند کنش جمعی حج‌گزاران است. رابرت مرتون، جامعه‌شناس آمریکایی، کنش‌های اجتماعی هدفمند را واجد پیامدهای پیش‌بینی‌ناشده‌ای می‌داند که فارغ از نیات کنشگران ممکن است پدیدار شوند. با تشریح مفاهیمی نظیر «مناسک‌گرایی»، «پیامد‌های غیرنیت‌مند» و «دیالکتیک صورت و محتوا» به متن اصلی بحث که واکاوی رابطه‌ی بین مناسک‌گرایی و افراط‌گرایی دینی به عنوان پیامد غیرنیت‌مند آن است، خواهیم پرداخت.

چرا جامعه‌شناسی دین مارکس؟

 آنچه در پی می‌آید یادداشتی است کوتاه که به عنوان کار کلاسی درس جامعه‌شناسی دین (دکتر سارا شریعتی) در زمستان ۱۳۸۷ توسط نگارنده تهیه و ارائه شده است. سوالی که این نوشته‌ی کوتاه درصدد پاسخگویی به آن است، از این قرار است که «چه لزومی دارد نظریات کارکس در حوزه‌ی مطالعاتی جامعه‌شناسی دین مورد توجه قرار گرفته و مطالعه شود؟». بر خلاف تصور خطایی که گمان شده مارکس نظریه‌ی ماتریالیسم دیالکتیک خود را در واکنش به نقش دین در نظام اجتماعی مطرح کرده است، و در این راستا به گزاره‌هایی از نوشته‌های مارکس نظیر «دین افیون توده‌هاست» استناد می‌شود، مارکس فیلسوفان قبلی خود را مورد انتقاد قرار داده و قائل به این مساله است که دین‌ستیزی رایج در نگاه برخی فیلسوفان، ناشی از درک خطا از مساله است. مارکس معتقد بود که از دل نظریه‌پردازی ذهنی و بریده از عینیت، حداکثر چیزی که نصیب می‌شود، تفسیر جهان است. بر همین مبنا، قرار دادن دین در کانون مطالعات برخی اندیشمندان از نظر مارکس، نوعی عوضی گرفتن مساله تلقی شده است. با این وصف سوال این است که به رغم آنکه مارکس معتقد است نباید مسائلی نظیر دین را در کانون مطالعات قرار داد، چه لزومی دارد به نظریه‌ی مارکس در حوزه‌ی جامعه‌شناسی دین پرداخته شود؟

اسکرول به بالا